|
|
|
||||
|
ديروز شيطان را ديدم كه بساطش را پهن كرده بود و فريب ميفروخت .مردم جمع شده بودند و هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند . توي بساطش همه چيز بود غرور حرص دروغ و خيانت . هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد .بعضي ها تكه اي از قلبشان را ميدادند و بعضي پاره اي از روحشان را .
وشيطان ميخنديد وشيطان ميخنديد وشيطان ميخنديد
+
نوشته شده در چهارم فروردین 1388ساعت 23:36 توسط سجاد الکتور
|
|
|||||
|
|||||