|
|
|
||||
|
تو نمي فهمي اندوه مرا هيچ حرف دگري نيست كه با تو بزنم تو نمي فهمي اندوه مرا چه بگويم به تو اي فته ز دست شدم از مستي چشمان تو مست شده ام سنگ پرست مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست تو نمي فهمي اندوه مرا تو نمي فهمي اندوه مرا تو نمي فهمي اندوه مرا تو نمي فهمي اندوه مرا تو نمي فهمي اندوه مرا تو نمي فهمي اندوه مرا
اولين نگاه تو آخرين شادي من تو عبور لحظه هام باز دوباره گم شدن توي بازي هاي من كودكانه گم شديم حالا موندني شدن همه حرفات وسه من حالا موندني شدن همه حرفات وسه من حالا موندني شدن همه حرفات وسه من حالا موندني شدن همه حرفات وسه من حالا موندني شدن همه حرفات وسه من حالا موندني شدن همه حرفات وسه من حالا موندني شدن همه حرفات وسه من نفرين من به تو باد اي همه رنگ و ريا خواب ناز لحظه هات پركشيد از سر ما من نمي بخشم تورو وقتي خنديدي به من من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ باد بادك ساختي ازم عمرم دادي به باد نخ نامم پاره شد قصه مي مونه به ياد ديگه فكر رفتنم تو ميموني توي باد توي پاييز دلم مونده خنده هات به ياد نفرين من به تو باد اي همه رنگ و ريا خواب ناز لحظه هات پركشيد از سر ما من نمي بخشم تورو وقتي خنديدي به من من نمي بخشم تورو توي اين عذاب تلخ من نمي بخشم تورو من نمي بخشم تورو من نمي بخشم تورو من نمي بخشم تورو من نمي بخشم تورو من نمي بخشم تورو من نمي بخشم تورو
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:42 توسط سجاد الکتور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
رؤيا
با امیدی گرم و شادی بخش بی گمان روزی ز راهی دور
دختران سر می كشند از پشت روزن ها «شايد او خواهان من باشد.» ليك گوئي ديده شهزاده زيبا همچنان آرام و بی تشويش مقصد او خانه دلدار زيبايش ناگهان در خانه می پيچد صدای در «آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤيائی زير لب چون كودكی آهسته می خندد «اي دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زيبائی می نهم پا بر ركاب مركبش خاموش باز هم آرام و بی تشويش
+
نوشته شده در بیست و هفتم آذر 1384ساعت 0:32 توسط سجاد الکتور
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
رميده نمی دانم چه می خواهم خدايا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جويد نگاه خسته من چرا افسرده است اين قلب پرسوز چرا افسرده است اين قلب پرسوز چرا افسرده است اين قلب پرسوز چرا افسرده است اين قلب پرسوز چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان می گريزم به كنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگی ها به بيمار دل خود می دهم گوش به بيمار دل خود می دهم گوش به بيمار دل خود می دهم گوش به بيمار دل خود می دهم گوش به بيمار دل خود می دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من بظاهر همدم و يكرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پيرايه بستند به دامانم دوصد پيرايه بستند به دامانم دوصد پيرايه بستند به دامانم دوصد پيرايه بستند به دامانم دوصد پيرايه بستند از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند برويم چون گلی خوشبو شكفتند ولی آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه ای بدنام گفتند مرا ديوانه ای بدنام گفتند مرا ديوانه ای بدنام گفتند مرا ديوانه ای بدنام گفتند مرا ديوانه ای بدنام گفتند دل من، ای دل ديوانه من كه می سوزی ازين بيگانگی ها مكن ديگر ز دست غير فرياد خدارا، بس كن اين ديوانگی ها خدارا، بس كن اين ديوانگی ها خدارا، بس كن اين ديوانگی ها خدارا، بس كن اين ديوانگی ها خدارا، بس كن اين ديوانگی ها --(((فروغ فرخزاد)))--
+
نوشته شده در بیست و دوم آذر 1384ساعت 8:55 توسط سجاد الکتور
|
|
|||||
|
|||||